|
|
|
|
|
نمی دانم چه بودی ؟ قسمت یا تقدیر تو را در سرنوشتم ندیده بودم هرگز اما تو بی بهانه امدی وتکه ای از وجودم شدی... قصه ی تقدیر برایم نوشت که تو عا شق هستی و من معشوق ابدی تو تو را در خواب ندیده بودم هرگز تو در رویا نگنجیده بودی تو نقطه ی عطفی در نمودار زندگیتو شروع یک پروازینمی دانم چه بودی؟ رویا یا حقیقت تو را باور کردم تو حقیقتی نه رویا... حقیقت یک زندگی ومن با تو اغاز کردم پرواز را با تو باور کردم بهار را بابونه را عطر عاشقی را |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:1 توسط علیرضا رضائیان
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقی شیشه ایست نازک اما محکم
که نمی هراسد از هیچ سنگی نمی خراشد با هیچ دستی اما چه میداند یک کودک که عشق چیست میزند با یک توپ میشکند شیشه را
اما تکه هایش همچنان باقیست چه کسی میتواند پیوند دهد تکه های دل شیشه ای یک عاشق را ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:57 توسط علیرضا رضائیان
|
|
||
|
|
|
|
|
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجورد ين و ساحل طلايى انداخت و گفت : - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت : چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:37 توسط علیرضا رضائیان
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر ميخواهي همراهيام كني مصاحبه با شاعره آلماني، مارگوت بيكل نظر شما دربارهي ارتباط مؤثر با ديگران چيست؟ ـ پنجه در افكندهايم با دستهايمان به جاي رها شدن سنگين، سنگين بر دوش ميكشيم بار ديگران را به جاي همراهي كردنشان عشق ما، نيازمند رهايي است نه تصاحب در راه خويش، ايثار بايد، نه انجام وظيفه نظر شما درباره تنهايي چيست؟ ـ از تنهايي مگريز به تنهايي مگريز گهگاه آن را بجوي و تحمل كن و به آرامش خاطر مجالي ده به نظر شما رمز دوستي در چيست؟ ـ پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم وگرنه ميشكنيم بالهاي دوستيمان را به نظر شما بهترين الگوي رابطهي دوستانه چه الگويي است؟ ـ اگر ميخواهي نگهم داري دوست من از دستم ميدهي اگر ميخواهي همراهيام كني دوست من تا انسان آزادي باشم ميان ما همبستگياي از آنگونه ميرويد كه زندگي ما هر دو تن را غرق در شكوفه ميكند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:22 توسط علیرضا رضائیان
|
|
||
|
|
|
|
|
بهاي نيكي روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه ۱۰ سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم »سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكارباشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:17 توسط علیرضا رضائیان
|
|
||
|
|
|
|
|
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و به شکراندرش مزید نعمت،هر نفسی که فرو می رود ممّد حیاتست و چون برمی آید مفّرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب، باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده، پرده ناموس بندگان بگناه فاحش ندرد و وظیفه روزی بخطای منکر نبرد،فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد،درختان را بخلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را بقدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی بقدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی بتربیتش نخل باسق گشته |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:13 توسط علیرضا رضائیان
|
|
||